|
♥بنازم بر سیاه چشمی که بر من چشمک انداخت اینچنین مرا در غم انداخت♥
سلام به همه ی دوستان گلم خوبین خوشین سلامتین خیلی ببخشید که نتونستم جواب نظراتون بدم و بیام وبتون اومدم نه اینکه بنویسم چون وقت نوشتن ندارم اومدم سری بزنم که با دیدن نظراتون خیلی خوشحال شدم خیلی از لینکها وبشون مسدود شده خببببببببببببب دیگه حرفی نیست فقط خواستم بگم که وقت ندارم نظرات رو تایید بزنم یا اینکه جواب بدمممممممممممممممم فهلا بای بای
+
تاريخ دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 11:48 نويسنده سحر
|
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن…
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم…..
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم…و بدون شانه هایت….!
یاد گرفته ام …که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ….
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست …که یاد نگر فته ام …
که چگونه…..!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم …
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ….
تو نگرانم نشو !!
فراموش کردنت” را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت"
" میرسد روزی که بی هم میشویم یک به یک از جمع هم کم میشویم /میرسد روزی که ما در خاطرات موجب خندیدن و غم میشویم / گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق میرسد روزی که بی هم میشویم " ![]()
+
تاريخ پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 9:48 نويسنده سحر
|
تب تلخ فراموشی پر از تکراره این واژه برای من ، برای تو پر از اندوهه این واژه برای تو !!؟؟ نه این شوخیست برای تو چقدر ساده است این واژه نمیدانی فراموشی - همین کوتاه دردآور- چگونه جان من را بر لبم آورد نمیدانی فراموشی چگونه نقش میبندد چگونه زجر می آرد نمیدانی ، نمیدانی تو آسان میروی و بر لبانت نقش میبندد ، فراموشی چگونه چشم بربندم ؟ چگونه دل بگیرم از نگاهت ؟ تو نمیدانی تو از سنگی و حال آب را آخر چه میدانی ؟ چه گویم بس که بی رحمی و مغروری برو ، اینگونه ماندن را نمیخواهم برو ، باشد ، خداحافظ برو ، در خاطرت باشد نبخشیدم تو را آخر خداحافظ برو ، تا آخر عمرت خداحافظ برو ، باشی همیشه در پناه آه دلسوزم خداحافظ
+
تاريخ شنبه چهارم تیر 1390ساعت 13:20 نويسنده سحر
|
پسرکی بود عا شق دخترکی روزها گذشت و دخترک نیز عاشق شد هر دو عاشق .دلتنگ. بدون هم زندگی برا شون معنی نداشت گاهی اوقات که با هم میرفتن بیرون اونقدر مست هم میشدن که فراموش میکردن مردم دارن نگاه هشون میکنن .اونا همیشه وقتی همدیگه رو میدیدن عشق بازی را شروع میکردن اونقدر لذت میبردن که اگه یه روز از هم دور بودن از دلتنگی دق میکردن. روز ها میگذشت و اونا هم با روزگار عشقشون را نسبت به هم بیشتر بیشتر میکردن تا گذشت و روزی دخترک حالش بد شد و از حال رفت پسرک هول شده بود نگران نمیدونست چی کار کنه سریع اونو به بیمارستان رسوند . دکتر وقتی اونو ماینه کرد رو به پسرک کرد و گفت با اون چه نسبتی داری؟ پسرک سرش را بالا گرفت و گفت اون لیلی منه عشق منه من مجنونه اونم من عشق اونم . . . دکتر از صداقت پسرک خشش امد و به او گفت که حالش خوبه فقط باید یه ازمایش بدهد. دخترک پس از به هوش امدن وقتی پسرک را دید دردش را فراموش کرد . اون رفت و ازمایش داد... روزه بعد پسرک با جواب ازمایش رفت پیش دکتر . وقتی دکتر جواب ازمایش رو دید دهنش قلف شده بود. رفت کنار پسرک و با کلی مقدمه چینی به پسرک گفت:...
ناگهان دنیا برای پسرک سیاه شد. از حال رفت دیگه دوست نداشت چشماش را باز کنه
تا نیمه های شب در خیابان ها قدم میزد قدم هایی پر از نا امیدی حتی دیگر جواب تلفن های دخترک را هم نمی تونست بده . روزه بعد با دخترک قرار داشت با نا امیدی رفت. برای این که دخترک ناراحت نشود به عشق بازی هایش ادامه داد و هیچ نگفت. ولی دخترک از جواب آزمایش سراغ میگرفت و پسرک هر روز بهانه ای میاورد. هر روز افسرده و افسرده تر میشد تا اینکه دیگر دخترک تاب نیاورد و از او خواهش کرد که بگوید . اونقدر اسرار کرد که پسرک به او گفت : اگر میخوای بدونی فردا بیا خونه مون تا بهت بگم. دخترک تعجب کرد آخه تا حالا پسرک از او نخواسته بود که به خونشون برود. برای آرامش پسرک قبول کرد. روز بعد دخترک آمد. ابتدا کمی صحبت کردن و بعد از دقایقی پسرک روبه دختر کرد و به او گفت: میخواهم امروز با هم س ک س داشته باشیم. ناگهان دخترک به خود آمد و گفت چی؟! پسرک گفت : س ک س دخترک بر خود افسوس میخورد که چرا به او اعتماد کرده و عاشق شده بلند شد و راه افتاد که برود ناگهان پسرک جلوی اون ایستاد و بهش گفت: باید امروز با هم س ک س داشته باشیم. دخترک سیلی محکمی به پسرک زد و به اون گفت خفه شو پسرک دستای اونو گرفت و با خواهش از او خواست دخترک با گریه میگفت میدونی الان اولین باری که به من دست زد ی تو پاک بودی اما چرا حالا ... پسرک نذاشت چیزه دیگه ای بگه پسرک اونو گرفت و به سمت اتاق خوابش برد. دخترک جیق میکشید. پسرک لباسهای اون را به زور در آورد و بعد از خودش را. دخترک جیق میکشید التماس میکرد گریه اما . . . پسرک به دخترک تجاوز کرد و دخترک هیچ کاری نمی تونست بکند و فقط گریه میکرد به حال خودش که چرا. . . بعد از تمام شدن کارش کنار دخترک دراز کشید و اشکاش را پاک میکرد و آروم موهاش را نوازش میکرد. دخترک دیگر حتی توان نداشت دست پسرک را کنار بزند. فقط میگفت: خیلی پستی کثافت و به حرفاش ادامه میداد پسرک بعد از سکوتی طولانی به حرف اومد و با لبخندی معصومانه گفت: حالا دیگه منم ایدز دارم !!!!!!!!!!!!!! ناگهان دخترک ساکت شد هیچ نگفت و فقط به چشمانه پسرک خیره شده بود. با بغض سنگینی به پسرک گفت یعنی من . . . بغض شکست و اشک هایش جاری شد با خود میگفت : او چقدر عاشقم بود؟! پسرک اورا در آغوش کشید پسرک هم دیگر نمیتوانست او را ساکت کند چون چشم های خودش هم خیسه خیس بود. در آغوش هم عریان به خواب رفتند و فردا دیگر بیدار نشدند.
+
تاريخ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 16:32 نويسنده سحر
|
منو بگو که دلم با فکر کردن به تو خوش میشه. منو بگو که امیدم به زندگی خیالبافی اینه که به تو رسیدمه. آه ه ه ه ه ه ه ... میگن بعضی موقعها دل آدم میگیره اما واقعا اگه این دل گرفتنهای کوچکم نبود هیچ موقع نمیشد زندگی کرد امااما من چی منی که همیشه دلم گرفته چی...
+
تاريخ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 7:15 نويسنده سحر
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است... تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن...مثل تنها مردن.
+
تاريخ پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 8:20 نويسنده سحر
|
+
تاريخ دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 12:20 نويسنده سحر
|
شب بود و سیاهی و ماه پریده رنگ من بودم و نگاه سرد و خسته ی مهتاب بی فروغ همراه با ترنم یک صورت دلربا تنها و بی نصیب چون آرزوی سرد چون ماه تاب نور دادم به دست باد همه آرزوی خویش آهسته در شامگاه می خفت در نگاه من آن عشق ماندگار
او آن امید جان من آن سایه ی خیال می سوخت در شرار گرم نگاه خویش وز عشق های خفته و اندوه مردگان رنجی نهفته در دل درد آشنای خویش آن عشق گمشده آن مرد زندگی می خواند در جبین درخشان ماه تاب: افسانه ی غم من و شرح جفای خویش اینک شب است و باز سیاهی و اوج درد این مرد زندگی تنها و بی پناه همراه با ترنم یک صوت جانگدار شاید فقط سکوت ولی نه تکرار یک کلام: حسرت حسرت حسرت
+
تاريخ شنبه یازدهم دی 1389ساعت 16:45 نويسنده سحر
|
خسته شدم از کوچه و پس کوچهها، همش کوچه، هی میدوم، هر دفعه دنبال کسی، دنبال چیزی، این گمشدههای من، انگار تمامی ندارند، گمشده هم نباشد دنبال خودم میگردم، خودم هم که نباشم باز می دوم... کوچههای بن بست، مارپیچهایی که همیشه آخرش به هیچ کجایی ختم نمیشود همین دیشب آنقدر دویدم که، اشکم درآمد، کوچهها تنگ و گشاد میشدند، باریک باریک یا پهن پهن، هوا تاریک میشد و بعد از چند لحظه روشن، سرد بود و بعد اصلن دمای هوا را حس نمیکردم، کف زمین زیر پاهایم، یخ بسته بود، زمستان بود اما باز هم چند لحظه... بعد هیچی نبود. توی یکی از پیچها تازه یادم افتاد باید کسی را پیدا کنم و چیزی به او بگویم همین باعث شد که با اطمینان بدوم، ترس تمام وجودم را گرفته بود، ترس را خیلی کم احساس کردهام ولی در آن لحظه از ماندن در کوچهها ترسیدم. بالاخره انتهای کوچهای، به جایی شبیه پارک یا شاید فضایی که قبلن پارک بوده رسیدم، سنگی و سرد با هوای مه گرفته، باران، باران هم میبارید، چرا من خیس نبودم؟ انتهای کوچه ایستاده بودم وقتی متوجه شدم که خیس نشدهام برگشتم بالای سرم را نگاه کردم، کوچهها، سقف داشتند... پایم را که در آن جا گذاشتم، خیس آب شدم، جایی که ایستاده بودم بلند تر از جاهای دیگربود و روبرویم پلههای پهنی بود که پایین میرفت، زنی با لباس سیاه و صورت پوشیده با چتری سیاه، با عجله داشت از پلهها میآمد بالا، به طرف جایی که ایستاده بودم، مردی با لباس سیاه و صورتی پوشیده چند پله جلوتر از زن و با عجله میآمد، زن وقتی به او رسید چترش را بست و با زور به دست مرد داد و رفت. مرد لحظهای مکث کرد و بعد چتر را بالای سرش گرفت و راه افتاد... و من دیدم که زن کمی جلوتر از مرد و بدون چتر داشت میرفت و مرد پشت سر او با چتر. آنها رفتند و من مثل آدمهایی که گیج شده باشند از پلهها پایین رفتم... کف زمین پر از آب بود و کمی گلآلود، توجهی نکردم و باز دویدم، سر چهارراهی رسیدم و باز مستقیم رفتم، انگار که کسی را دیده باشم هی صدایش میزدم که بایستد ولی نه کسی بود و نه صدایی، زانو زدم روی زمین و خیره شدم به باران...
+
تاريخ پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 9:16 نويسنده سحر
|
دست و دلم باز می لرزد دلشوره رهایم نمی کند و تردید چنان به دلم چنگ می زند که دلم می خواهد فرار کنم کاش فرار میکردم .. تا به این لحظه این طور در مورد زندگی فکر نکرده بودم می ترسم به روبرو نگاه کنم میتر سم از این لحظه ها و لحظه هایی که میرویند گاهی خوش است گاهی همراه اشک گاهی این اشک از شادی گاهی از حسرت عشق لحظاتی که در دل اشوب بر پا میکنند و بیصدا دل را شکسته و میروند
خدایا این لحظات را بر من اسان گردان تا ارام باشم.. ذره ذره لحظه ها برایم پر معنا شده است .
.چه بر من خواهد امد؟ دلم می لرزد دستانم می لرزد نگاهم می لرزد غمی در دل دارم .. خدایا با دل من چه کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا دلی به وسعت دریا به من داده ای که محرم اسرار باشم خدایا حسی عجیب بر من عطا کرده ای حسی که با یک نگاه از یک کلمه میفهمم در دلش چیست..کیست.. خدایا این عذابم میدهد وقتی که میدانم دروغ تحویلم میدهد و من به روی خویش نمیاورم تا دلش را نرنجانم..
+
تاريخ شنبه یکم آبان 1389ساعت 16:49 نويسنده سحر
|
پزشك قانوني به بيمارستان دولتي سركي كشيد و مردي را ميان ديوانگان ديد كه به نظر خيلي با هوش مي آمد. وي او را صدا كرد و كمال مهرباني پرسيد "مي بخشيد آقا شما را به چه دليل به بيمارستان آورده اند!؟" مرد در جواب گفت: آقاي دكتر بنده زني گرفتم كه دختري 18 ساله داشت . روزي پدرم از اين دختر خوشش آمد و او را گرفت . از آن روز به بعد زن من مادر زن پدر شوهرش شد . و چندي بعد دختر زن من كه زن پدرم بود پسري زاييد كه اسمش را چنگيز گذاشت . چنگيز برادر من شد .زيرا پسر پدرم بود. اما در همان حال چنگيز نوه زنم بود . و از اين قرار نوه من هم مي شد . و من پدر بزرگ برادر تني خود شده بودم ! چندي بعد زن من پسري زاييد. و از آن روز زن پدرم . خواهر ناتني پسرم و حتي مادر يزرگ او شد. در صورتي كه پسرم. برادر مادر بزرگ خود و حتي نوه او بود. از طرفي چون مادر فعلي من يعني دختر زنم خواهر پسرم مي شود. بنده ظاهرا خواهر زاده پسرم شده ام . ضمنا من پدر مادرم و پدر يزرگ خود هستم . پس پدرم . هم برادر من است و هم نوه ام!!!!!! حالا آقاي دكتر اگر شما هم به چنين مصيبتي گرفتار مي شديد . آيا كارتان به تيمارستان نمي كشيد!!!!؟
+
تاريخ شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 8:42 نويسنده سحر
|
امدی و مرا در عمق بودنم غرق کردی، آمدی و مرا به خاطرات خاک خورده کشاندی، آمدی تا بدانم چقدر دور شده ام، آمدی تا بفهمم چقدر گذشته است، آمدی تا بدانم که بودم و کجا بودم، اما بگو تا بدانم آمدی تا چه بدانی؟ دانستی؟ فصل آمدنت در هیچ تقویمی نیامده بود. دانستم در ورای خنده هایت چه بر تو گذشته، آب شیرین را تلخ آشامیدی، فهمیدم... از همان اول که نشستی من و پنجره فهمیدیم که رنگ چشمانت خاکستری شده، چقدر گریستی تا رنگ چشمانت را شستی؟ برای نم چشمانت همدمی یافتی؟ خستگی هایت را در راه کدام جاده به دست باد سپردی؟ مثل این بود که زیر لب چیزی گفتی... و تو نمی دانی بر من چه ها رفته من چه کشیدم به کوی بی می فروش خاک در دهان و خار در دو دیده....
+
تاريخ شنبه دهم مهر 1389ساعت 11:47 نويسنده سحر
|
خدا دلم تنگ تنگه نمیخوام اینجا بمونم برای کس دیگه ای جز تو ای خوب نمیخواهم آواز بخوانم کمکم کن که در هوایت دلم پر بگیرد در حسرت آبی آسمانت میان قفس های رنگی نمیرم خدایا گلوی مرا به آواز حق آشنا کن به تاریکیه روزن نور وا کن تا سبز باغ بهشت به من شور پرواز عطا کند.
+
تاريخ یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 17:42 نويسنده سحر
|
*پرنده از نبودنت آواز غم میخونه چقدر دلم واست تنگه فقط خدا میدونه. *سه شرطه که آدم رو عزیز میکنه 1 2 3 دنبال چی میگردی بدون شرط عزیزی. *در دنیا خواستار سه چیز باش ستاره به مدت یک شب گل به مدت یک روز رفاقت به مدت یه عمر. *منم کویر خسته ،تویی نم نم بارون دلم برات تنگ شده کجایی ای مهربون. *خواندمت تا گل بدانی از هزاران گل سری یک جهان گل دیده ام اما تو چیز دیگری... *من عاشق اینم عمری از خدا بگیرم آنقدر زنده بمونم که به جای تو بمیرم . *یه خار همیشه مواظب گلشه اگه به گل اون دست بزنی خونتو میریزه پس همیشه خارتم. *هزاران شاخه گل تقدیم به آینه شکسته ای که لبخند تو را هزار بار تکرار می کند. *ساز گل های دلم آهنگ توست ، حس نکردی یک نفر دلتنگ توست ؟ *صورتت = زیبا ، عشقت = معما ، خودت = با وفا ، دلت = دریا دوستت دارم یه دنیاااااااااااااااا. *پرانتز باز(دوستت دارم ، پرانتز رو نمیبندم چون دوست داشتن من تمومی نداره........... *این پیام فقط جهت زدن حاظری در دفتر رفاقت بود ، تا بدونی به یادتم.... *چندرازی را در دلم پنهان کردم و جرات فاش کردن آن را نداشتم تا اینکه به خود جرات دادم و نوشتم که دوستت دارم. *مدتی می گذرد ندارم از تو خبری چه کنم نا له من ندارد هیچ اثری ، شب و روز از غم عشق تو سخت پریشان حالم نه نشانی زتو آمد نه پیامی جانم. *در دفتر عشق زنده نگه داشته ام یاد تو را از خدا می طلبم زندگی شاد تو را .
+
تاريخ چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 17:44 نويسنده سحر
|
هونتا منو نگاه نکن دست توی دست من بذار برو یه وقت مریض میشی بغضت رو هی نگه ندار فدات بشم فدات بشم فدات بشم بذار برو محاله باور عشق تو دیگه نمیبینم تو رو صدات میلرزه عشق من اسمم رو هی صدا نکن برو دلو اسیر من نکن بمیرم واسه بغض تو فکر منو نکن برو دلو اسیر من نکن اگه دوسم داری برو تورو خدا گریه نکن تصمیم اخرو بگیر چارپایه رو بکش برو چارپایه دستاشو بگیر با دست عاشقت بذار طناب دور گردنم میخوام فقط ادا کنم حقی که مونده گردنم من بشکنم به رنجت فدای تار موهات مهم تویی نرنجی برس به آرزوهات مواظب خودت باش فقط به من چی کردی دلواپسم نباش به عشق کی بخندی بمیرم واسه بغض تو فکر منو نکن برو اگر سراغمو گرفت بگین نشونه ای نذاشت بگین از اینجا رفته چاره ی دیگری نداشت اگر سراغمو گرفت این نامه رو بهش بدین که جا گذاشته بود پرسید کجا هیچی نگین اگه بازم پرسید ازم اگر نکرد اشکاشو پاک چاره ای نیست بهش بگین فلانی رفت زیر خاک من بشکنم به رنجت فدای تار موهات مهم تویی نرنجی برس به آرزوهات مواظب خودت باش فقط به من چی کردی دلواپسم نباش به عشق کی بخندی بمیرم واسه بغض تو فکر منو نکن برو اگر سراغمو گرفت بگین نشونه ای نذاشت.
+
تاريخ شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 10:0 نويسنده سحر
|
عاشقانه
عاشقانه فانتزی
برای مشاهده بقیه عکس ها به ادامه مطلب برید ادامه مطلب
+
تاريخ پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 10:30 نويسنده سحر
|
*فریاد زدم بدونی بیزارم از جدایی دلم برات تنگ شده عزیز دلم کجایی.
*گرمی سلامم آتش خاطره هاست پذیرا باش گرچه میان ما فاصله هاست.
*دلم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردم نمیدانستم تو ظالم دلی آهن ربا داری.
*وقتی زندگی واست خیلی سخت شد ، یادت باشد که دریای آرام ناخدای قهرمان نمی سازد.
*عربی که بلدی ؟! "ینم بلق رد هشیمه " بلد نیستی از اخر بخون !
*(عشق) آلوچه نیست که بهش نمک بزنی ، غذا نیست که بهش ناخونک بزنی ، رفیق نیست که بهش کلک بزنی ... (عشق)مقدسه و باید جلوش زانو بزنی !
*وقتی از غربت ایام دلم میگیرد مرغ امید من از شدت غم می میرد دل به رویای خوش خاطره ها می بندم باز هم خاطر تو دست مرا میگیرد.
*90%از منگلای دنیا اس ام اس رو با انگشت شصتشون میخونن دیگه دیر شده دستتو برندار.
*/////////////////// سرشماری خوشگلاست یه خط اضافه کن بفرست برای دیگری.
*آنقدر عزیزی که وقتی در بهار قدم میزنی برگ درختان برای بوسیدن جای پایت انتظار پاییز را میکشند .
*تو این روزای بی کسی هر کی به فکر خودشه من که بریدم از همه دلم فقط به تو خوشه.
*اگه میدونستی دستای من چقدر به دستای گرمت نیاز داره ، هیچ وقت اونو توی دماغت نمیکردی.
*>>>======>> این تیر جومونگه . بخوره تو قلب اونایی که دوست ندارن.
*در محکمه روز قیامت ، کنم از تو شکایت به خدا گویم که مرا کشته دوچشمان سیاهت.
+
تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 10:48 نويسنده سحر
|
*تو در زمین شاه منی در آسمان ماه منی ستاره شمع منی همیشه در قلب منی.
*وقتی ازت دورم هر دقیقه واسم شصت ثانیه می گذره ، باور میکنی!
*تمام عشق من تقدیم تو باد ، حتی اگه تمام نفرت تو به طرف من باشه.
*وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه ؟گفتم یه بخشه اما حالا که بزرگ شدم فهمیدم عشق سه
بخشه ، عطش دیدن تو ، شوق با تو بودن ، اندوه بی تو بودن .
* عشق یعنی شب نشینی با خدا گفتگو با ناله اما بی صدا عشق پرتاب گلی از سوی
دوست هر کجا باشم دلم همراه اوست.
*هر شب زغم عشق تو من خواب ندارم /
فکر دل من کن که دگر تاب ندارم /
بس گریه کردم زفراق غم عشقت /
چشمم به زبان آمد و گفت اشک ندارم.
*به یادتم چون دوست دارم به فکرتم چون برام عزیزی نگرانتم
چون ازم دوری دلم گرفته چون نمی بینمت خوشحالم چون سلامتی.
*ضربان قلبمو روی خندهای تو تنظیم کردم پس بخند تا زنده بمونم !
*قشنگترین لحظه های زندگیم را با ساده ترین دقایقت عوض میکنم تا بدانی به یادتم .
*قلب سرزمین عجیبی است زیرا هم زادگاه عشق و هم آرامگاه عشق است.
*در غروب تلخ فردا در سرود سرد پاییز ...
در تمام این خاطره ها وجودم سرشار از حس توست .
*باور انسان اساس تمام امور است و باور من تو بهترین گل منی...
*گر چه از دوری آیه فاصله ها مایوسم از همین فاصله دور تو را می بوسم .
*گریه هایم بی صداست عشق من بی انتهاست
رد پای اشکهایم را بگیر تا بدانی خانه عاشق کجاست .
*میگن اگه دلت واسه کسی تنگ شد و نتونستی ببینیش بخواب حتما خوابشا میبینی ،
میخوام بخوابم برا همیشه چون یه لحظه هم بی تو نمی شه بیدار بود.
*لیمو نخور ترش میکنی منو فراموش میکنی ،
آدامس بخور تا باد کنی منو فراموش نکنی.
*کاش دنیا ساعت بود و من و تو عقربه های اون تا هر ساعت یه بار به هم میرسیدیم.
*دلتنگی هایم را با کدام قایق خیالی روانه دل دریاییت کنم
تا بدانی دلتنگتم .
*تا تویی در خاطرم با دیگران بیگانه ام ، با خیالت همنشینم ، گوشه ای زندانی ام ..............
*غمگین تر از زمستون پاییزه چون بهار و ندیده
اما غمگین تر از اون منم که اصلا تو رو ندیدم...........
+
تاريخ چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 16:49 نويسنده سحر
|
می پرسی تا کی تا کدام لحظه تا کدام روز نمی دانم ،نمی دانی که تمام عمر تو را دوست دارم تا روزی که در قعر خاک گزینم و تنم با تن خاک بیامیزد و تا نسیم عاشق خاکسترم را دشت به دشت ، شهر به شهر ، خانه به خانه، به خانه تو آورد ، بر گلی که منو تو با هم کاشتیم بپاشیم تا دوباره با نفس زندگی بیاموزیم تو رویش برگهای سبزم را ببینی و عطر دلنگیزم عشقم را ببوئی تا روزی که بادی تند مرا از شاخه جدا سازد و از این گرد باد تند پرواز کند پرنده ای از قفس تا عطر نفس هایم را بر لب بام خانه ی تو آورد و پشت پنجره ی تنهایت بنشیند و با هر خاموشی مهتاب و با هر طلوع آفتاب و با هر وزش نسیم ، گذرا برایت بخواند تو را دوست دارم تمام عمر ، تا زمانی که این آواز از نردبان کوهی بلند دست به گوش آسمان تا بیدار کند ابرهای خفته را تا ببارند و ببارند در هر قطره بارانی که به صورت مهربانی تو را نوازش میکند رازی نهفته است رازی که فقط تو می دانی و فقط من که تمام عمر تو را دوست می دارم تا روزی که قطره قطره ی ای باران به امواج دریایی دور ببار د تا دختر شاه پریان لباسی دوزد از حریر رویا و مخفیان بیدار کند عاشق در سینه اش را و دردل شب در برابر چشمه ی آسمان نشسته در ذوق خیال رهسپار دنیای دیگر رویایی دیگر فریاد بر دارم که تو را دوست دارم تمام عمر
+
تاريخ چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 18:5 نويسنده سحر
|
مثل احساس کسی سنگ شدم ای مردم.
سعی میکنیم زیاد جا نگیریم.
و بهت گفتن یکی حلالت نکرده ،اون منم.
،بعد بفهمی با ساعت بودم!
دوست داری بهت بگم چرا رفتی؟ بعد بفهمی با برق بودم!
دوست داری بهت بگم هر جا باشی پیدات میکنم ، بعد بفهمی با دسته کلیدم بودم!
دوست داری بهت بگم دوست دارم،بعدفکر کنی با ................... نه این دفعه با خودت بودم.
،تازه فهمیدم پنچرتم رفیق.
هیچ جا جز دل من پا نداری؟
یادمان باشد برای (محبّت) تجدید بذاریم تا نیم نمره از (مهربانی )کم نشود.
در شان شماست ، یک اس ام اس الکی تقدیم شما.......
خنجری ، من سخاوت دیده ام دل را به هر کس میدهم شرم دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام.
نهاده است ، خوشا آن روزی که دریابیم راز این حضور را....!!!
بشی.
+
تاريخ پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 10:11 نويسنده سحر
|
من در غم تو، تو دروفاي دگري.... دلتنگ توام تو دلگشاي دگري... در مذهب عاشقان کي روا باشد... من دست تو بوسم و تو پاي دگري . . .
+
تاريخ یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 9:8 نويسنده سحر
|
چقدر امروز من شکسته ام... می خوام از دست تو بگريم تا برسم به اوج ابرا... دیگه حتی چشمامم کم آوردن توی این هجوم اشکا... می دونی؟! راحته مردن... اما وقتی موندی دیگه تو باید بجنگی... چرا حتی لحظه ها سنگین شدن.؟! همون دقایقی که با تو حتی یه لحظه هم نبودن. سینه ی سنگین و پر غصه ی من... پر بغضه... تو کجا و دستای خالی و سرد من کجا..؟! هی ! بیا ! کوچه ی این دل تنگه اما خالی از صدای پات..سرده اما منتظر برای هرم گرمای نفسهات. کاش می شد فقط خوبی ها و لحظه های خوب و پرخاطره با تو بمونه تو خاطرم. اگه کوچت بی صدا بود... ولی تا دلت بخواد گریه های من پر فریاد بود و هق هق. من تنها من خسته... هر چی باشم عاشق تو... قلبمو با هر دو دستم می ذارم سر راهت. یه روزی شاید بمونی با دلم. تا از همه خستگی هام هیچی نمونه، بدم به باد و بزنم فریاد. شاید که تو تا همیشه باشی پیشم. من تنها، من خسته، پر دردم، پر غصه. می دونم که تو می تونی و فقط خودت می تونی دستامو تو دست بگیری ببری تا اوج ابرا.
+
تاريخ دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 8:20 نويسنده سحر
|
من و گل رز قرمزي که توي حصار شيشه اي محبوس شده بود . روبروي هم . با يک خرواردليل براي شاديهاي مشترک و يک کمي غصه براي همدردي . گل رز قشنگم تو منو ياد کسي که تورو بمن هديه کرد مي ندازي .ولي من . نمي خواهي بگي که من تورو ياد اون کسي مي ندازم که تو رو توي اون شيشه ي کذايي کرده . اگه بخواهي ،يکروز زندان شيشه ايتو مي شکنم و ميارمت بيرون . ولي. ولي اونوقت مي ميري .آخه بيرون ، توي دنياي ما هوا خيلي سرده . مي دوني سرد چيه؟ گلها تحملشو ندارن . من نمي خوام حصارتو بشکنم که بعدش ببينم که توي دنياي سنگي ما قلبت شکسته شده يا توي اين سرماي قلب آدمها قلب کوچولوي سرخت يخ زده باشه . ولي من مواظبت هستم . من دوستتم .ولي .مي دوني چيه؟ مي ترسم تو معني دوستيو نفهمي . آخه هر چي باشه تو يک گل پارچه اي هستي . يک گل مصنوعي با يک دنياي مصنوعي . تو دوست من هستي؟ يعني قلبت هم پارچه ايه؟
+
تاريخ چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 9:26 نويسنده سحر
|
. . . . . . . .
+
تاريخ یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 14:12 نويسنده سحر
|
من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
+
تاريخ سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 12:29 نويسنده سحر
|
چقدر فاصله اينجاست بين آدمها چقدر عاطفه تنهاست بين آدمها كسي به خاطر پروانه ها نمي ميرد شب غرور چه بالاست بين آدمها و از صداي شكستن كسي نمي شكند چقدر سردي و غوغاست بين آدمها كسي به نيت دلها دعا نمي خواند غروب زمزمه پيداست بين آدمها زمهرباني دگر سراغي نيست چقدر قحطي روياست بين آدمها
+
تاريخ شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 18:5 نويسنده سحر
|
٭٭٭عشق آتش به سينه داشتن است اسرار شب را در خود نهفتن است گر از شب بپرسي كه چيست اسرار عشق گويد سكوت ،مرموزترين دنياي عشق٭٭٭
كاش من همزباني داشتم همزبان مهرباني داشتم هرجا مي خواستم پر مي زدم آسمان بيكراني داشتم رو به سمت كوچه سمت بهار بر درختي آشياني داشتم وقت باران در ميان آسمان حلقه ي رنگين كماني داشتم در كنار جاده هاي دور دست انتظار كارواني داشتم
+
تاريخ سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت 11:37 نويسنده سحر
|
به پيش چشم روي من ،تا چشم ياري مي كند درياست چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست در اين ساحل كه من افتاده ام خاموش غمم دريا،دلم تنهاست . . .
لحظه ها بي درنگ مي گذرند واي كه فراموش كنيم مسافريم . . . . .
+
تاريخ یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 18:2 نويسنده سحر
|
با اشکی که از دوریت بر چهره دارم تو را تا صبح محشر دوست دارم.
نمیگم گل زندگیمی چون پژمرده میشی نمیگم آفتاب وجودمی چون غروب می کنی بهت میگم نفسمی چون اگه نباشی من هم نیستم . . .
پرنده از نبودنت آواز غم میخونه چقدر دلم تنگ برات فقط خدا میدونه... . . . .
+
تاريخ پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 16:56 نويسنده سحر
|
خدایا؛به فرشتگانت بسپار که در لحظه لحظه نیایش خویش دوستان مرا از یاد نبرند.
همراز کویرم تب باران دارم در سینه دلی شکسته پنهان دارم..... بر گوشه ی سنگ قبر من بنویسید .... من هر چه که دارم از رفیقان دارم.....
آسمان به ماه می گوید:عشق یعنی چه؟ پاسخ می دهد :یعنی آمدن دوباره تو و ماه می گوید : حال تو بگو عشق یعنی چه ؟و جواب می شنود :انتظار دیدن تو ...
چه کسی می داند که تو در پیله ی خود تنهایی ؟چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟پیله ات را بگشا !!تو به اندازه ی پروانه شدن زیبایی!!!
سراغم را نمی گیری چه شد افتادم از چشمت منم فانوس لبخندت ،گریه ات،خشمت،اسیرم،خسته ام،میمیرم،مرا در یاب میمیرم.
در ساحل قلبها فقط رد پای محبوب می ماند و گر نه موج روزگار رد پایی را گم می کند.
اینجا هوا صاف است ، بوسه به ماه می زنیم ،هر گاه ابرهای سوء ظن از آسمانت رفتند ... به ماه بنگر که مانند هر شب بوسه ای عاشقانه در انتظار توست !!!
این اس ام اس از کشور عشق-شهر مهر-محله صفا-پلاک محبت-زنگ صداقت-طبقه رفاقت اومده بهت بگه :♥دوستت دارممممممممممممممممممممممممممممممم♥
اگر پرنده پرواز از یادش بره ،اگه شیرین فرهاد رو یادش بره،اگه ماهی دریا رو یادش بره ،من پول اس ام اس هایی که برای تو دادم رو هیچ وقت یادم نمیره !!!!!!!!!!
عشق جزیره است در آبهای دور دست !اس ام اس نخون ،پارو بزن .
+
تاريخ سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 12:19 نويسنده سحر
|
|